Log in
YouTube
by
ModanK
درود به شما دوستداران شعر و داستان
خوش آمدید به خانواده هزارویک شب
روزی جواني به بيماري عجيبي مبتلا شد.
او احساس مي کرد که گاو شده.
اين طرف و آن طرف ميرفت و صداي گاو از خودش در مي آورد
خانواده ي اون جوان به سراغ ابوعلي سينا رفتند
تا بيماري فرزندشون را مداوا کنه
ابوعلي سينا فکري کرد.
لباس قصاب ها را پوشيد و چاقويي در دست گرفت
و به سراغ مرد جوان رفت.
مرد جوان با خوشحالي جلو دويد.
ابوعلي سينا به او گفت که من قصاب هستم و آمده ام تو را سر ببرم
جوان بيش از اندازه خوشحال شد و فرياد زد
که چقدر خوب آقای قصاب
لطفاً زودتر منو که گاو خوبي هستم قربوني کنيد
به دستور ابوعلي سينا دست و پاي او را بستند.
ابوعلي سينا بالاي سر او آمد و نگاهي به مرد جوان انداخت
و گفت دست و پاي اين گاو را باز کنيد.
او خيلي لاغر و مردني است گوشت خوبي ندارد
خانواده ي مرد جوان از اين کار ابوعلي سينا سر در نمي آوردند.
يک نفر پرسيد اي حکيم الان ما بايد چکار کنيم؟
ابوعلي سينا گفت به او غذاي حسابي بدهيد تا بخورد و چاق شود
تا به موقع بيايم و او را قرباني کنم
وقتي که ابوعلي سينا قصد رفتن کرد، يک نفر پيش دويد
و آهسته پرسيد اي حکيم، بگوييد، بايد چکار کنيم
ابوعلي سينا گفت هيچ، تا مي توانيد به او غذا بدهيد
داروهای که من داده ام را در غذای او بکار بگیرید
و مخلوط کنید وبه او بدهید حالش خوب میشود
آنها هم همين کار را کردند مرد جوان شروع به خوردن کرد
و بعد از مدتي کم کم حالش خوب شد
و از احساس گاو بودن بيرون آمد