Log in
YouTube
by
ModanK
روزی بود و روزگاری بود
در زمان های قدیم مارگیری زندگی میکرد.
مارگیر به کوه و دشت و صحرا می رفت،مار می گرفت و آنها را به شهر می برد
و به طبیبان می فروخت،تا از زهر آن مار ها دارو بسازند.
مارگیر گاهی با مارهایی که می گرفت،برای مردم نمایش هایی ترتیب می داد
در این روستا و آن روستا و در این شهر و آن شهر می گشت
و به هر جا گه می رسیدبساط خویش را می گسترد و
مردم را دور خویش جمع می کرد و برای آنها نمایش می داد.
تماشای بازی با مارها برای مردم جالب بود و سرگرم کننده
برای همین هم پس از تمام شدن نمایش هر کسی سکه ای در کف دست مارگیر می نهاد
و با این سکه ها روزگار می گذرانید
روزی از روزها که زمستان بود و بعد همه جا را پوشانده بود
مارگیر به سوی کوهستان پر برف به راه افتاد تا مار بگیرد
در کوهستان پر برف می رفت و می رفت تا اینکه ناگهان در دل کوهستان پر برف....
مارگیر نخست خیلی ترسید و گمان کرد اژدها به خواب رفته است
اما وقتی خوب دقت کرد متوجه شد که آن اژدها مرده است و جان در بدن ندارد
همینطور که داشت اژدهای مرده را تماشا می کرد
ناگهان فکری از سرش گذشت
با خود اندیشید خوب شد این اژدها جان میدهد برای نمایش در برابر مردم
آن را با خودم میبرم و به مردم نشان می دهم و می گویم که من خودم آن را کشتهام
مردم وقتی اژدهای مرده را ببینند چارهای ندارند جز آنکه حرف من را باور کنند
آن وقت با دیده احترام به من خواهند نگریست خواهند گفت
که عجب مارگیر شجاعی آنقدر قوی و ماهر است که حتی می تواند اژدها هم بگیرد و بکشد
اگر دیو هم دربرابرش ظاهر شود مارگیر ذره ای نمی هراسد.
آری شیطان در دل مارگیر و سر انداخت.
به راستی که آدمی به آسانی می تواند خویشتن را فریب دهد.
و مارگیر با این اندیشه پوشاک خیالی خود را گل میزد و فریب میداد:
او که با گرفتن مار کار بزرگی انجام می داد و این کار از عهده هر کسی ساخته نبود
و همه از کار او حیرت می کردند هنر خویش را فراموش کرد
و دلش را خوش کرد به کاری بزرگتر که در واقع انجام نداده بود.
خود میدانست که گرفتن مار کاری مشکل است
اما کشتن اژدهای مرده از هر کسی ساخته است
در کوچه های بغداد می رفت و اژدهای عظیم را به دنبال خود می کشید .
نفس نفس میزد و فریاد بر می آورد
مارگیر اژدها را به دنبال خود می کشاند و می برد
تا جای وسیع و مناسب پیدا کند . برای نمایش،
ولی افسوس که او به سوی مرگ میشتافت وخبر نداشت زیرا که اژدها نمرده بود.
آری مارگیر بیچاره خبر نداشتی مار در زیر سرما و برف منجمد شده است
و بی حال افتاده است و وقتی خورشید سوزان بر او نور بیفشاند.