سلام دوستان من اومدم با یه خاطره دیگه.
امروز می‌خوام براتون دو تا خاطره کوتاه تعریف کنم از دوران بچگیم که ۷-۸ ساله بودم.
البته بیشتر شبیه اعتراف کردن هستش چون دو تا کار خیلی زشت و بد انجام داده بودم
که هیچکس هم نفهمید که کار من بوده.
حالا چرا اسمشو می‌ذارم اعتراف به خاطر اینکه اگر بیام همینا رو برای دوستان نزدیکم کسایی که من رو شاید چندین ساله می‌شناسن تعریف بکنم
قطعاً باور نمی‌کنن. چون من از بچگی ظاهر خیلی آروم و ساکتی داشتم و بچه خیلی مظلومی هم بودم.
به طوری که شاید بقیه فکر می‌کردند که به من ظلم می‌شه و به من زور میگن و ممکنه که بچه‌های دیگه من رو اذیت کنن.
البته که به طور کلی هم همین بود بچه مظلومی بودم، درونگرا بودم، ساکت بودم،
اما دو دفعه، دو تا کاری انجام دادم که واقعاً به شخصیت من نمی‌خورد.
برای همینم شاید کسی متوجه نشد که من این کارو انجام داده باشم و به من شک نکردن.
خوب بریم سراغ خاطرمون:
توی مدرسه یه دختری بود اسمش هدیه بود.
و از نظر درسی سطح متوسطی داشت خیلی شاگرد زرنگ نبود،
کمی هم ظاهرش شلخته بود یعنی نامرتب بود زیاد تمیز نبود.
و یه موضوع دیگه هم داشت که برای من خیلی آزاردهنده بود این بود که دهنش بو می‌داد.
من اصطلاحاً توی بچگی وقتی می‌خواستم بوی دهن هدیه رو توصیف کنم
می‌گفتم دهنش بوی سس کچاپ میده.
از فاصله یه متری هم من این بو رو حس می‌کردم و اذیت می‌شدم.
رایجه که توی مدرسه همه روی نیمکت می‌شینیم،
من عکس نیمکت‌هایی که توی مدارس هست رو براتون اینجا می‌ذارم بدونید که چه شکلیه.
معمولاً دو نفر تا حتی گاهی سه نفر کنار هم توی این نیمکت‌ها می‌شینن.
من با هدیه توی یه نیمکت می‌نشستیم یعنی بغل دستیم بود.
با اینکه دو نفره می‌نشستیم و بینمون هم حداقل اندازه یه آدم فاصله بود، باز بوی دهن اینو من حس می‌کردم.
تا اینکه یه روز دیگه واقعاً نتونستم تحمل کنم و سر کلاس درس بودیم،
درس فارسی داشتیم، حوصلم سر رفته بود و نشسته بودم خیلی بی‌حوصله به کتاب نگاه می‌کردم
و نمی‌دونم چه اتفاقی در من افتاد که یک لحظه نگاه کردم و دیدم که
که هدیه خیلی ساکت نشسته و سرش توی کتابه داره گوش میده؛ و هیچ کاری هم نمیکرد!
ساکت ساکت داشت درسش رو گوش می داد
اما من یک دفعه یه حس خشم خیلی بدی نسبت بهش بهم دست داد
و اون لحظه واقعاً می‌خواستم یه کاری بکنم و دوست نداشتم این دیگه کنار من بشینه!
این دیگه اینجا نباشه!
تمام نیروم رو جمع کردم و با قدرت خودم رو
کوبوندم بهش، یه تنه زدم و هولش دادم.
هولش دادم به شدت! یعنی خیلی محکم این کارو کردم
و این بنده خدا از روی نیمکت پرت شد، پرت شد افتاد زمین.
اون لحظه که هدیه پرت شد و خورد زمین، واقعاً اون لحظه خیلی پشیمون شدم
که این چه کاری بود کردم؟ وای خدا اگه سرش می‌خورد به نیمکت کناری؟
اگه یه اتفاقی براش می‌افتاد؟ اگه دستش می‌شکست؟ پاش می شکست؟
من چیکار باید می‌کردم؟ چرا همچین کاری کردم؟