تو یه برکه کوچیک سه تا ماهی زندگی میکردند
دو تا از اون ماهی ها عاقل و با فکر بودن
با خرد بودند
و یکی شون کم عقل و بی فکر
یه روز اتفاقی دو تا ماهیگیر از کنار این برکه رد میشدند
و این ماهی هارو دیدند
به خودشون گفتن که بریم یه تور بیاریم و این ماهی هارو بگیریم
این سه تا ماهی صدای ماهیگیرها رو شنیدند
ماهی اول که خیلی عاقل و با تجربه بود
فورا دست به کار شد و بدون اینکه وقت رو از دست بده
از راه باریکی که این برکه رو به رودخونه وصل میکرد
از اونجا از برکه خارج شد و وارد روخونه شد و فرار کرد
همین موقع ماهیگیرها با تورشون برگشتند
ماهی دوم که اون هم عاقل بود و کمی با تجربه
گفت که یک کم دیر شده
یک کم دیر متوجه این خبر شد
با این حال به خودش گفت: باید یه فکری بکنم
باید خیلی زود دست به کار بشم
وگرنه این ماهیگیرها منو میگیرند
چیکار کرد؟ خودش رو به مردن زد
اومد روی سطح آب و شناور دراز کشید
عین یه ماهی مرده
ماهیگیرها که این رو اونجور شناور دیدن
فکر کردن که این ماهی مرده
برش داشتن و انداختنش دور، روی خشکی
ماهی که خودش رو روی خشکی دید،
خودش رو به رودخونه رسوند و توی آب انداخت و نجات پیدا کرد
و اما ماهی سوم که کم عقل بود، بی خرد بود، فکر نمیکرد
بازهم بدون اینکه فکری کنه
فقط از اینطرف آب به اونطرف آب شنا میکرد و مثلا فرار میکرد
اینقدر از این طرف به اون طرف رفت تا اینکه ماهیگیرها گرفتنش و صید شد
نتیجه اینکه ما باید توی مشکلات حتما خیلی زود از عقلمون استفاده کنیم و
عاقل باشیم و یه فکری بکنیم
یه فکر عاقلانه! که بتونیم اون مشکل رو حل کنیم
و گرنه مشکلمون ادامه پیدا میکنه و ما ممکنه خیلی ضرر کنیم
To start learning, sign up for free.